مجاهد فرهنگی بدون مرز، سید محمدعلی رحیمی

شهید رحیمی جز خدمت و محبت کاری نکرده بود!

آنچه در ادامه خواهید خواند، حاشیه نگاری تیم سرگذشت پژوهی شهدای ترور از دیدار با خانواده شهید سید محمد علی رحیمی است.

شهید سید محمدعلی رحیمی در تاریخ ۱۹تیر۳۶ در یکی از محله های شهر ری در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. با آنکه هنوز کودکی بیش نبود اما برای رسیدن به خواسته هایش سخت کوش بود. از سنین نوجوانی وارد فعالیت های فرهنگی شد، حتی پس از پیروزی انقلاب و وقوع جنگ تحمیلی، در جبهه ها هم در سنگر فرهنگی فعالیت می کرد. اگر در جایی کاری فرهنگی لنگ می ماند اولین کسی که برای جبرانش به ذهن می آمد، ایشان بود. وی کار فرهنگی در خارج از کشور را برای رساندن پیام اسلام به دیگر ملل بسیار موثر و لازم می دانست و همیشه برای سفرهای تبلیغی و فرهنگی خارج از کشور که اغلب با سختی های زیادی همراه بود، پیشقدم می شد. هشت سال در هندوستان و چندین سال در افغانستان و پاکستان فعالیت کرد و رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در آنجا بود. آخرین جایی که توانست حضور ایشان را درک کند، مولتان پاکستان بود.

شهید رحیمی خانۀ فرهنگ جمهوری اسلامی در مولتان را که روزهای سرد و خاموشی را می گذراند، آباد کرد. طوری که مردم می گفتند تا به حال چنین برنامه های فرهنگی در اینجا اجرا نشده است. به خاطر تاثیر همین برنامه ها چندین بار توسط گروه های تروریستی مورد تهدید قرار گرفت.

دوم اسفندماه سال ۱۳۷۵ بود که گروه تروریستی «سپاه صحابه» به محل اقامت شهید رحیمی حمله کردند. در این حادثه، شهید سید محمدعلی رحیمی و چند تن از همراهانش به شهادت رسیدند و پیکر پاکشان پانزدهم اسفندماه همان سال در تهران تشییع شد.

habilian-rahimi-2

آنچه در ادامه خواهید خواند، حاشیه نگاری تیم سرگذشت پژوهی شهدای ترور از دیدار با خانواده شهید سید محمد علی رحیمی است:

شهید دیپلمات! عبارتی که برای خیلی ها مأنوس نیست. شهیدی که برای ترویج یک اعتقاد، رنج سفر را بر خود هموار می سازد، خاضعانه و مخلصانه به عنوان نماینده کشورش، به مردم آن دیاری که در آن میهمان است خدمت می کند، اما همیشه عده ای هستند که چشم دیدن این خدمات را ندارند. این بار مهمان خانواده یکی از این شهدا بودیم. شهید سید محمدعلی رحیمی، رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در مولتان پاکستان.

طبق معمول با خانواده شهید تماس گرفتیم و هماهنگی ها را انجام دادیم و به دیدارشان رفتیم. بعد از خوش و بشی مختصر و آشنایی همسر شهید با چرایی و چگونگی سرگذشت پژوهی شهدای ترور، از ایشان خواستیم صحبت را از هرکجایی که خود، بهتر می داند آغاز کند:

«آقای رحیمی عاشق فعالیت های فرهنگی بود. اون هم خارج از کشور. در واقع این رو وظیفه خودش می دونست. ما حدود هشت سال در هند زندگی کردیم. موندن در اونجا خیلی سخت و طاقت فرسا بود. از همه لحاظ در مذیقه بودیم؛ چه از لحاظ مادی، چه تفریحی و … چون زیاد نمیشد بیرون بریم حتی گاهی می شد که در خانه چیزی نداشتیم. الان که به اون زمان فکر می کنم متحیر میشم، از اینکه چظور اون روزا رو تحمل کردم! و تنها به یک جواب می رسم، اونم حضور گرم و مهربان همسرم بود.

همیشه هرجایی میرفتیم باهم بودیم. بودن خانواده هایی که بدون همسرشون مدتی به تهران می اومدن و برمی گشتن اما من همیشه صبر می کردم و با خودش می اومدم و برمی گشتم.

از زندگیم با تمام سختی هایش راضی بودم. یادمه در جلسه خواستگاری بهش گفتم: «از زندگی روتین و معمولی خوشم نمیاد و می خواهم فعال باشم.» البته می دونستم که خودشم اینطوریه. از همون موقع در صدر کارهای فرهنگی بود و کلاس های مختلفی داشت.

بعد از هشت سال که از هند به ایران بازگشتیم. تازه کمی احساس راحتی کردیم که خبر جدیدی رسید. آقای رحیمی بهم گفت: «به من پیشنهاد شده به مولتان برم.» من سرسختانه مخالفت کردم. چون مولتان شهری کوچک و دور بود. من که تجربه سفر به هند رو داشتم دیگه نمی خواستم به این سفر تن بدم. چند دفعه ایشون این موضوع رو مطرح کرد و من هر بار بر تصمیم خودم مُصِرتر می شدم. تا اینکه یک روز گفت: «دیگه به من تکلیف کردن که باید برم. گفتن کسی مطمئن تر از تو نمی شناسیم و خودت باید بری.» وقتی اسم تکلیف رو آورد، زبانم بسته شد و بالاخره رفتیم.

خانه فرهنگ مولتان تقریبا هیچ فعالیتی نداشت. به محض اینکه مستقر شدیم آقای رحیمی فعالیت هاشو شروع کرد. تمام وقت و زندگیش رو گذاشته بود پای آباد کردن اونجا. اکثر اوقات تا صبح بیدار بود. طی چهار،پنج ماهی که اونجا بودیم استقبال خیلی خوبی از برنامه و مراسم ها شد.

این نحوه مدیریت ایشون خیلی سرو صدا ایجاد کرد. همین مسائل باعث مخالفت هایی از طرف گروه های تندرو با ایشون شد. طوری که چندین بار تهدیدش کردن؛ اما ایشون هیچ وقت به تهدید ها توجهی نمی کرد و مثل سابق به کارهاش ادامه می داد.

این اواخر روی یک پروژه فرهنگی مهم کار میکرد. شب قبل از شهادتش به من گفت: «این کار رو که انجام بدیم دیگه بر می گردیم ایران.» اون شب تا صبح با هم حرف زدیم و لحظه ای پلک روی هم نگذاشت؛ بهش گفتم: «برو کمی استراحت کن.» گفت: «نه، نمی تونم. جلسه ای دارم و باید برم اونجا.»

خونه و دفترش تقریبا دیوار به دیوار بود. اون روز برخلاف همیشه هر چند دقیقه یکبار می اومد و سر می زد. سر به سر من می گذاشت و با پسرمون بازی می کرد. حالش فرق کرده بود. خودش هم گفت: «نمی دونم چرا امروز اینقدر مضطربم!»

ساعت حدود ۱۱ صبح بود که صدای ساز و دهل بلند شد. انگار عروسی بود. تعدادی از مردم که توی این عروسی شرکت داشتن، به رسم خودشون که در خونه ها رو توی مسیر میزدن و از صاحبخانه ها هدیه می گرفتن، در خونه ما رو هم محکم زدن و هدیه می خواستن. چند تا پلیس دم در خانه فرهنگ بودند. همشون به سمت در خونه اومدن تا این افراد رو دور کنند. اینجوری شد که جلوی در اصلی خانه فرهنگ خالی موند. چند نفر وارد خانه فرهنگ شدن. اول نگهبان رو شهید کردند. یک مراجعه کننده رو توی راه زدند. حبیب که راننده آقای رحیمی بود متوجه شد و رفت به ایشون اطلاع بده که ایشون هم به شهادت رسید. شهید رحیمی که انگار متوجه موضوع شده بودن با یکی از دوستاشون فورا تماس گرفتن و از ایشون خواستن که من و پسرم رو ببرن خونه خودشون تا در امان باشیم.

سر و صداها تموم شده بود. اصلا فکر نمی کردم اتفاقی برای همسرم افتاده باشه. یکی از همکارش اومد و گفت: «آقای رحیمی کجان؟» گفتم: «حتما تو دفترشونن دیگه.» گفت: «نه اونجا درش قفله.» همه جا رو دنبالش گشتیم اما اثری ازش نبود. به همکارش گفتم: «برو دفترشون رو ببین» و ایشون هم رفت. یکدفعه صدای گریه بلند شد. مضطرب شدم. خودم رو رسوندم به دفتر. با صحنه ای مواجه شدم که همیشه ازش می ترسیدم. خون، همه جای اتاق رو گرفته بود و رد پاهای خونی تا مسیر در خروجی ادامه داشت. نامردها اول یک تیر به کتفش و بعد به پیشانیش زده بودند.

دیگه نفهمیدم چیکار کردم. فقط جیغ می زدم. پلیس ها رفتند و دختر و پسر دوممون رو از مدرسه آوردن. وقتی اون ها اومدن دیگه پدرشون رو برده بودن بیمارستان. بچه ها فقط خون ها رو دیدن. پرسیدن چی شده؟ گفتم: «دیگه پدرتون برای همیشه رفت!» اینقدر که تو حال خودم بودم، اصلا یادم نمیاد بچه ها اون لحظه چه جوری بودن و چیکار کردن…».

همسر شهید لحظه ای سکوت کرد. صورتش سرخ شده بود و اشک امانش نمی داد. کمی که آرام شد ادامه داد: «نمی دونم چرا؟ آقای رحیمی که جز خدمت و محبت برای اون ها کاری نکرده بود! بعد ها متوجه شدیم اون فاجعه کار تروریستهای سپاه صحابه بوده. اون ها مطمئن باشن که تقاص کارشون رو پس خواهند داد.»

همچنین بخوانید...

ارسال یک نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.